سگی

فــر فـــر فـــر فـــر ی ی ی ی

 

میم از ساعت 8 صبح تا 5 بعد از ظهر آتلیه بود.

 با دو آگراندیسور و آنهمه آدم و آنهمه چراغ خاموش..

و عکس ها یشان را چاپ کردند که مطمئناً تایید نخواهد شد.ها ها

کنتراست های لعنتی.خاکستری های لعنتی تر که تبدیل به سیاه مطلق و

سفید مطلق و حد وسطی از اینها نمی شدند.

 

میم فکر میکند.به ساختمانهایی که حدیث عکاسی اشان کرده بود.

به چهره هایی که حسین توی ثبوت گذاشته بودشان.

به آن شیر آبی که خودش عکس گرفته بود و به تمام خاکستری های

خوب امروز.

میم فکر میکند به بستنی امروز حتی.به دستهای مرجان و آن درختٍ

توی محوطه ی کاخ نیاوران که چقدر دوست داشت بغلش کند.

آها فردا هم امتحان دارد.. تمام احساساتش پرید.درس نخوانده است چون.

 

 

 

   + میم ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳۱
comment نظرات ()

چشم ها مال تو بودند اما بسته بودند و پلک نمی زدند.

 

در بین تمام شلوغی های این روزهایش یک چیزی را کم دارد.

بخشی از زندگی اش را گم کرده است و بخش دیگرش را هم هر چه

می گردد پیدا نمیکند که بسازدشان.

باید کسی دستش را بگیرد /بلندش کند و بگوید از اینجا به بعد دیگر با

خودت/.میم حتی به همین اندک ها هم راضی ست.

شاید نباید به اندک ها راضی بود اما راضی ست فعلا.

به یک دستگیره نیاز دارد.چیزی که بتواند به آن چنگ بیندازد.

شاید فردا رفت یکی خرید.

دستگیره را می گوید..

 

+ می بخشید اما نتوانست ناله نکند.

   + میم ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠
comment نظرات ()

کاتر

 

میم و نسی پاسپارتو میکردند.

البته..بعـــله البته که کارهای میم را.

شنبه ژوژمان دارد و خسته است و کمرش درد گرفته است بس که

مقوا بریده و چسبانده و اینها.

عمه ی مادر اینجاست و اینبار بدون اسفندیار خان با همان عشق منحصر به

فردشان که حتی در نبودش هم حس میشود..

یکجور علاقه ی ویژه وقتی که دارد تعریف میکند از تابلوهای اسفندیار خان.

انگار که هست..انگار که نشسته کنارش و برایش میوه پوست کنده است

و حالا هم می خواهد بگوید:بخور اسفندیار..

   + میم ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
comment نظرات ()

برای بی جهت هایم/هایش..

 

میدانید.

دیگر دلش نمی خواهد خواب ببیند.

آدمهایی که گاه کشته میشوند /گاه میکُشند.

آن جاده های لعنتی/راهرو های باریک تیره..

تیغه هایی که فرو میرود در شکم اش.

دیگر نمی خواهد خواب ببیند.

برای خونهایی که هر شب بی جهت میلغزند روی زمین.

برای آدمهای توی جاده ها که ناعادلانه مجازات میشوند زیر

 چرخ های ماشین های عبوری.

می دانم آشفته ای رفیق..می دانم ولی خواب نبین دیگر.نبین میم.

   + میم ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
comment نظرات ()

talisman

 

می دانید کاش ما از آنهایی بودیم که افسانه ها برای ما اتفاق می افتاد.

که شخصیت های یک داستان تخیلی مهربان بودیم.

مجازی نبودیم کاش برای هم.

 

نه..اصلا همان افسانه بودیم.خوانده میشدیم و بعد هم میگذاشتیم میرفتیم

زندگی زیبایمان را،میکردیم.

   + میم ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد