اما تفنگم توش یه فشنگه وقتی که میزنم اینجور صدا میده:بنـــگ

شاپرک های کوچک امشب که در جستجوی ذره ای نور خود را به چراغ

ماشین می کوبیدند و بعد هم حتما له میشدند دیدنشان برای میم دردناک بود

این هم نوعی خودکشی ست.خودکشی برای کمی نور..این ترسناک هم هست

میم امشب می پرسید از خودش که اگر در یک بیابان گیر کند چه راهی را

انتخاب خواهد کرد میدود یا اینکه پشت سنگی کوهی چیزی قایم میشود

فکرش ذهن میم را مشغول کرد چون نتوانست تصمیمی بگیرد برایش.

او فردا خواهد رفت بزرگداشت اسفندیار خان -بله همان پیرمرد دوست

داشتنی را می گوید اگر شما هم خواستید بیایید نگارخانه ی آبی زیرا

 او کم کسی نیست

که در این مملکت گه نامش کم شنیده شد و اعتبار و تلاش سال هایش  

را کس دیگری به نام زد و چپاول کرد .و او به تخمش هم حسابش نکرد و

آنقدر مهربان ماند که میم عاشقش شود.

 

   + میم - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٧