سگی

فریبت می دهد بر آسمان/این سرخی بعد سحرگه نیست

اوه که میم کلی حرف دارد انگار.از آن روزی که بلند شد تلک تلک رفت

کرج و بعد با گوشی اش آمد نت ..که اینها ابدا مهم نیست.

مهم این بود که ریده شد طبق معمول به حال میم اما اینبار او ناراحت نشد

یا بی تفاوت شده است که بعید می دانم یا اینکه او دیگر نمی خواهد فکرش

را مشغول چرندیات گذران ِ مزخرفی کند که حالا یعنی همین امروز تمامش

کرد..می دانید که؟ میم همین مدلی ست.

خب موهای میم پف کرده است و می آید هی جلوی چشم هایش را میگیرد اما

من برایش تایپ میکنم که می گوید امروز با آنکه میم تنها ٢٠ سالش است رفت

کانون پرورش فکری -ساختمان مرکزی-که از آن متنفر است .از ساختمانش

و بعد فرم پر کرد و طراحی کرد برای آموزش چیزی که فکرش را نمی کرد

.و خیلی اتفاقی برایش پیش آمد و البته بعید می دانیم که قبولمان کنند بخاطر سن.

خوبی امروز این بود که میم خسته شد  ولی اینبار خسته ی جسمی..

او کتاب یاداشت های زیر زمین را می خواند از داستایوسکی که فوق العاده است

فوق العاده واقعا...

   + میم ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٤
comment نظرات ()