سگی

سماع کودکانه و بهانه..بهانه..بهانه

دیشب خواب بدی می دید میم که سردرد الانش شاید بخاطر

آن خواب مزخرف بوده باشد.یادش می آید گرفته بودند او را عده ای و

کتکش می زدند.میم بدبخت در خواب زیادی کتک خورد که چه آخر؟

نسی دارد فیلم مونه را میبیند و میم دلش می خواهد برود و ببیند که نمیرود

می دانید؟ میم الکی داستان تخمی میبافد برای خودش که دلیلی ندارد.

نمی داند چه کند واقعا.زمانی گرگ به او می گفت زندگی شاید همان گیلاسی

باشد که به گوشت آویزان کرده ای..چیز خوبی می گفت به او .

میم شاید زیادی فراموشکار است که بعید می دانم اما سعی می کند خاطراتی

را که آنقدر بهشان فکر کرده است که تبدیل به یک چاه توالت شده اند را فراموش

کند و این تصمیم جدید و جدی ای ست از جانب او..می گویم که او زیادی

بزرگش می کند چیزهایی را که به هیچ جای آدمها گرفته نمیشود.

   + میم ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٤
comment نظرات ()