سگی

های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

میم نزدیک به 1000 باری شده است که عطسه کرده است.جر خورد دیگر.

یک خاکی صبح بلند شده و آمده نسشته است  در بینی او و ریده در اعصابش

با سرباز معلم حرف میزد که آدم خوبی ست خیلی.به سوالات میم پاسخ داد

و او خواهد رفت به نمایشگاه عکاسی اشان.بله اینها عالی هستند.

اینهایی که می گویم چیز هایی هستند که به آنها انسان می گویند.

میم امروز دلش می خواست کاری کند که نکرد اما امروزش جزو روزهای خوبش

به حساب می آیند با اینکه زندگی او بی اتفاق گذشته و دارد می گذرد.

ولی روزهای خوبش دارند می آیند و میم این را حس می کند.

شاید اینها الهاماتش باشند که تخمی هم نبوده باشند.بله ممکن است

عطسه می کند و میگذارد میرود فیس بوک که خوشحال است.

   + میم ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()