صِِفر

 

صدای عروسی مزخرف می آید در اتاق میم

خلوت ِ زیادی اش را بهم میریزد و او بیسکوئیت سلامت می خورد و روی

دسته ی صندلی نشسته است و گه گاه فکر می کند و تایپ می کند

شاید پست امشب میم زیادی طولانی شود که مهم نیست.شاید هم نشد

می دانید ذهن میم قاعده و قانون زیاد دارد اما در عوض اصلا دسته بندی

شده نیست و این بد است.

او نمی خواهد تمیز و مرتب فکر کند او تنها می خواست با همین ذهن

بهم ریخته اش خوبی کند .اینها مهم است اما میم همین الان می گوید که

مهم نیست در حالیکه حرفهایش در همین مورد دارند او را به فاک می دهند

دهن میم سرویس شده است در این یک هفته .

آی تو نمی دانی که صاف کرده ای مرا .جر خورده ام .بس کن.میم را ول کن

عن اش در آمد تمام شد رفت .احمق احمق احمق ول کن مرا.

میم حتی اسمت را هم به عنوان چیزی که مخاطب قرار داده نمی آورد چون

دوست ندارد تو را مخاطبش قرار دهد.

مشکل چیست؟ و قانون های هرزه که می گویند: چیزی که حیوانی ست نیازی

به فکر کردن ندارد و منطقی ست که میم قبول کند و بعد نتواند تاب بیاورد آن را

فراموش کند و منطق را بشاشد رویش.

کاش من شبیه خانم شعبانی بودم .من یعنی همین میم..

خانم شعبانی که تنها احساساتش خلاصه میشوند در یک لبخند کوچک چندش

آور.بد نیست گاها و لا اقل آدم مغزش لجن نمی شود.

به مسافرت آخرین هفته از این شهریور لعنتی فکر میکند و تنها همین خوشحالش

می کند کمی/سفر که میم به آن نیاز دارد.نیاز دارد آسمان جدید ببیند.هندزفری

لعنتی را هل بدهد در گوشش و تا آنجا که می توناد آهنگ گوش دهد .

صرفا لذت ِ چیزی که می گوید در گوش کردنِ موزیک خاصی نیست این است

که ببیند و بشنود /چیزی که واقعی باشد و متعالی.

میم هر گاه خواست آدم خوبی باشد ریدی به او /او حیوان میشود/لعنتی

میشود/ببین حالا با یک میم عوضی می خواهی چه کنی/

 

 

   + میم - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٥