سگی

ساعتِ گه

ساعت گه که از جایش تکان نمی خورد لعنتی.گمان می کنم میم هم زیاد حرف 

داشته باشد برای گفتن اگر یادش نرود و اگر نپیچاند آنها را/.

ساعت ِ گه که تکان نمی خورد...

او امروز ثبت نام کرد و این شاید چیز مهمی بود اما میم حسی ندارد او که امسال

هر چه که شرکت کرده بود را قبول شد اما می دانید عق اش می گیرد از اینکه

خدا هم در کارهایش تظاهر می کند لعنتی.خدایی که میم گمان می کند ایرانی 

باشد در این زمینه/.

میم نشسته است روی تخت اش و مثل هر بار آنچنان خوشحال نیست /.

از صدای سکوت استفراغ می کند و این اذیتش می کند زیاد.

میم امیدوار است اسپم لعنتی ای نیاید اینجا زر زرکند چون او به شدت 

اعصاب ندارد.یعنی می دانید این اعصاب نداشتن ها دلیل دارد میم هم میداند

می داند که وقتی چیزی را که تصور کرده است بهم بریزد در دهن اش او سگ

می شود/.میرود روی مخ اش که دیدی نشد ؟ و این زیادی ست /.زیادی ست

زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــادی ست/.

چه باید بگوید ؟ از هر چیزی که فکرش را میکند میبیند رو دست خورده است

بد است چقدر وقتی می دانی داری بزرگ تر از چیزی که بودی میشوی و

هنوز همان آدمی نیستی که روزی فکرش را می کردی.

میم مشکل دارد در رابطه هایش در فکر هایش در ذهن اش در وجودش چیزی

وووووول می خورد زر میزند دستور می دهد و میم نمی خواهدش/.

سعی کردن های تخمی که فایده داشت اما اتفاقات کوچک که همه چیز را

بهم ریخت/.

   + میم ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٤
comment نظرات ()