سگی

جمع کن جناب.جمع کن

"زوال در ذات همه ی چیزهای مرکب است.رستگاری خود را خود با جدیت

بدست آورید"

میم این روزها بیکار و علاف است .کتاب می خواند پس.آن جمله هم که بهترین

قسمت امروز میم را تشکیل داد از بودا ست.

هرچقدر میم فکر می کند میبیند راست می گوید .میم آرزو می کند آن روزی 

بیاید که همه بشاشند در دین.دین تنها ترس می آورد و ترس ابزار کنترل است

لا اقل در بهترین شرایطش هر کس می تواند اعتقاداتش را برای خودش و در 

خانه ی لعنتی خودش نگه دارد نه اینکه بیاید ماتحت مبارکش را تا بیخ در 

خیابان نمایش دهد که آهای من چه با ایمانم ارواح عمه ام.

این هم یکی از آن چیزهایی بود که میم در آرمان شهری که تصورش را میکرد

تجسم نمی کرد.حداقل بوی کثافتش اینقدر نپیچیده بود که هرکس اسم ایران

را که بشنود یاد بوی گلاب بیفتد.

چه می دانم.میم همین مدلی فکر می کند دیگر

-: امروز بدجنس شد میم .خیلی هم.

   + میم ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٢
comment نظرات ()