شب بخیر

میم در حالیکه چای می خورد با یک شکلات دارک مینویسد.

از صبح تا شبش بیرون از خانه بود.

میم یک دایی دارد که نصف روزش را با او گذراند .دایی ای که 

میم از داشتنش حس های خوب پیدا می کند.حتما می دانید چه می گوید

اینکه کسی هست که وجودش یک نیاز است.کمبود است نبودش .کمبود است

بعـــله و بعد هم باید بگوید سرد است.نسی رفته است پتو آورد و میم باید تا

قبل از آمدنش بنویسد.

مبهم نوشته های میم: شاید اگر میشد می گفت امیرکبیر شهرام ناظری را

بفهم.بگو .نفس بکش تک تک آوا هایش را هم حتی.شاید می گفت.

   + میم - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥