دستها مال ِتو بودند بازوها مالِ تو بودند اما تو خود آنجا نبودی.

شین اینجاست و خانواده که دور هم جمع است و خب بد نیست

تنها مشکلش این است که همه چیز تکراری ست.

نمی دانم چطور میم توانست به این قدرت دست پیدا کند که زود از یاد ببرد

بدی های این چند ماه را.از مرداد تقریبا که یک مرحله ی جدیدی شروع شد و

به اوج رسید و سریعا هم به گه انجامید و خوبیش این بود که باز هم میم بیخیال

شد و الان راضی ست از کاری که دارد میکند.همین فراموش کردن را می گوید.

نمی داند/. از روی بلوک های کنارِ ِ جاده پریده است که زانوهایش دارد منفجر

میشود.بعـــله اینطوری .میگذارد میرود دیگر ..

   + میم - ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٦