سگی

حواسم هست ها

و میم در حالی بیدار شد صبح که بچه ی کوچک همسایه پایینی فریاد میزد

آب !   :‌)

و خب بعلــ ــ ـ ـه دیگر لوله ی آب که منفجر شده بود .

بعد از آن هم میم و نسی نخوابیدند و کلی مسخره بازی در آوردند و به

خودشان خندیدند. فکر ِ نبود ِ نسی که اذیت می کند میم را.

می خندد و سعی می کند خوشحال باشد که چاره ندارد ، اما فکر شکست -

های گذشته ی نه چندان دور آزارش می دهد و او هی به روی خود نمی آورد

و می گوید همه چیز بهتر می شود اما لعنتی آن روز ِ بهتر ِ کثافت پس کی

می آید؟ بیخیال همه چیز خوب است حتما و میم زیادی انگولک می کند

روزهایش را.گُه .. میم تنها می خواست خوب باشد.

 

-نیاز

   + میم ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۸
comment نظرات ()