سگی

میم خودش هم همین را می گوید.

استاد نخجوان خطاط است.سرهنگ هم هست.برای میم یک خط نوشت

برای میمی که حتی نمیشناختش و میم له شد بس که این مرد ،انسان

بود.

نسی تنها نشسته است توی حال و این میم است که باید برود پیشش

لابد.چون آنها خواهر هستند و حتما خواهر ها هوای هم را دارند.

چه می دانم.میم یادش می آید یک باری به "مِ"گفت:آدم باش. و این در 

جواب سوالی بود که پرسید:دوست داری چه جوری باشم؟

و به او برخورد.اما در آخر هم خودش فهمید و هم کاملا به میم ثابت شد که

او آدم نبود .بعــــله گاهی انسانها ،حیوان به دنیا می آیند.

میم میگذارد میرود که هم قرص اش را نخورده است و هم نسی تنهاست

و این حس خوبی به میم نمی دهد.

میم دوست ندارد هیچ کس تنها بماند.

   + میم ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢
comment نظرات ()