سگی

فرشتگان هر جایی.

و امروز در حالیکه برف میبارید روی سر میم او رفت سوار تاکسی شد و رفت

که تحقیق لعنتی اش را تحویل دهد که مزخرف بود.

بعد هم که برگشت دقیقا در کوچه ی خانه اشان یک فکر همیشگی آمد

سراغش و بعد فهمید که ما حتی در افکارمان هم روزمرگی می کنیم.لعنت.

می دانید که میم از روزهایش راضی نیست.سیصد بار گفته است؟ می دانم.

تغییر و تحول لعنتی که شامل حال او نمیشود چرا.

تصورات موهوم حتی و چیزهایی که اذیتش میکند مثلا وقتی با خودش

حساب می کند و می بیند هیچ چیز جور در نمی آید باهم.این عادلانه نیست

می دانید که؟

   + میم ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment نظرات ()