سگی

زینگ زینگ.

اول آن آهنگ را بزن برود .اه.

میم می داند سرش بخاطر نشستن پای این لعنتی دارد منفجر میشود ها

اما آدم نمیشود کلا.مادر که به او می گوید:باز سردرد شدی ؟ و میم می گوید:

بعـــله مادر و او می گوید داری کور میشوی ان شا الله . و میم میپیچاند و میگوید

نه می خواهم بروم حمام نسی از آن تو دل نمی کَنَد که چه ربطی داشت.

مادر هم می داند میم دلخوشی ای کوفتی چیزی ندارد

هیچ چیز دیگری نمیگوید و میم می آید در اتاقش و می آید پرشین بلاگ که

بنویسد دیگر و مینویسد و کمی از پست های گذشته اش را می خواند.

اوه این هم خوب است .

همین دیگر میرود که هم نه درس خوانده است و هم نه قصدی دارد برای

خواندنش.

   + میم ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٧
comment نظرات ()