میم که میگوید:سرگرم باش رفیق.

میم روی تخت نسی نشسته است و او اتاقش را مرتب میکند و

خب نه میم آنجا اضافه نیست .

مادر خانه نیست و میم رید و یک غذا درست کرد ..

و باید بگوید از امروزش که علاف شد و رفت فردوسی و بی نتیجه برگشت

خانه.اعصابش عنی می شود اینجور مواقع.

یک فکرهایی دارد /یک فکرهای بد مثلا/.نمیداند.

میم بهتر نیست کمی هم اعتماد به نفس داشته باشی؟

و میم جواب میدهد:ببند.

و من دهانم را میبندم.چه می داند.

یک کمی دارد میترسد چرا؟ و چرا دارد الان خودش را می پیچاند با این

جور نوشتنش؟ و میم که می گوید:تو خدای ِ سانسور کردن خودت هستی

لعنتی و من که میبندم دهانم را دوباره.

   + میم - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩