سگی

صادقانه

میم اینها که امشب باهم بودند.

و با هم .. با همان بهانه های کوچک اشان حتی.

و گذشت و تمام شد و فردا می شود .

میم که دیشب از پنجره بیرون را نگاه می کرد وقت ِ خواب دوباره ماه را دید

و این دیدن بعد از چند ماه ِ سخت بود و این لعنتی هیچ وقت نفهمید که

چقدر برای میم با ارزش بود و میم چقدر مقدس تر می دانست آن را.

و هیچ وقت نفهمید وقتی که میم از پنجره نگاهش می کند یعنی دگرگون است

و نفهمید چقدر..

میم منتظر نشانه است باز هم.

امشبش شب خوبی بود میرود که نخوابد که تمام نشود.

   + میم ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
comment نظرات ()