سرم که داشت منفجر میشد و نشستم کف آشپزخونه

و از تو اون همه قرص اون کوفتی ژلوفن رو پیدا کردم

بعد که بلند شدم مورچه ها رو هم له نکردم زیر پام.

صبحش هم موهام رو بافتم برای اولین بار و قیافه ام

اتفاقا کلی عنی شد.بعد هم نفسم نیومد.

هر کاری می کردم این نفس کامل نمیومد بالا و نمیاد.

و حالا من هی اینجا از مرض ها و دردهام بگم که چی؟

که اینکه اینجا برای من ـ.

همین الان داشتم دچار خود سانسوری میشدم که

جلوش رو گرفتم.

و ١ که امشب از دیدن می گفت.

و من که مدام میپیچونمش و چقدر آدم گهی هستم

که نمی خوام هیچکس اذیت شه .عقیده ام ـ مثلا.

   + میم - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٢