صندلی شماره ی 2100

یک هوای سردی بود . و خب سیگار ِ شین که اینجا مانده بود و اینها

همان میم و نسی بودند که سیگار را به  طرز ناشیانه ای روشن کردند

و به طرز ناشیانه تری کشیدند.هاه میم دیوانه است که باز یادش می افتد

و یاد صحنه های بعدش و قیافه ی نسی می افتد و در دل می خندد دوباره.

سیگار یک جور یاد آور آن خانه ای ست که میم اینها رفته بودند آنجا و تصویر آن

پنجره که افتاده بود روی فرش قرمز آن خانه و مرد ِ سیگاری اش که پشت به پنجره

ایستاده بود/تصویر ها که خوب در ذهن میم باقی میماند و این همان چیزیست

که سیگار را نزد میم مقدس کرد.بعــله.

خب خل نیست/یک صحنه هایی هستند که با تمام سادگی اشان قدرت تغییر

دادن های بزرگ را دارند/تغییر های کاملا شخصی را می گوید میم.

و داستان را همین جا به پایان میرساند که دسته ی صندلی جای خوبی برای

نشستن نیست.

   + میم - ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۳