سگی

که راه خانه ی خود را نمی دانم به جـــان تو

نشانه نمی گذارد اسمش را که نشانه نیست/که اعتقادی هم به نشانه دیگر

نیست/.دیشب آسمان قرمز بود / کمی هم برف کوچک می آمد تا آنجا که میم

رفت پشت پنجره ی آشپزخانه ی تاریک و سکوت ِ خوبی که خانه داشت 

سرش را چسباند به شیشه و نگاه کرد به نور چراغ های خیابان و بعد شروع کرد

یک در خواستی را با خود مطرح کردن که هنوز کلمه ی اول را نگفته بود که 

چشمش افتاد به مرد آن طرف خیابان که به در ِ خانه اش تکیه داده بود و 

سیگار میکشید/ و نگاه می کرد به آسمان و دود سیگارش که محو میشد

در سردی هوا.دیدن یک دفعه ای اش که مثل یک طراحی سیاه-سفید

بود . خوب بود همه چیز و میم دفترش را باز کرد و نوشت:من هنوز نمی دانم

که باید چگونه بنویسم و دفترش را بست و خوابید و هیچ خوابی هم ندید.

   + میم ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
comment نظرات ()