میم روز نوشت مینویسد /همـــین.

بعضی وقت ها هم که داری کاری راانجام میدهی حس می کنی که باید

کاری را انجام بدهی در صورتی که داری انجامش می دهی اما حواست

نیست یا شاید هم چیز ِ دیگری ست که میم اسمش را نمی داند در هر صورت

تنها این را می داند که بیماری ای چیزی نیست  ":)"

میم جدی می گوید اما این لبخند ِ لعنتی ای ست که بیشتر اوقات می آید

مینشیند روی لبهایش /تظاهر هم هست گاهاً.

اما خب داشت به این فکر می کرد تویی که همین الان داری مینویسی دقیقا

همان میمی نبودی امروز که از خودت انتظار داشتی /.

گفتی میم عصبانی نشو و بد اخلاق نشو و شدی حتی تظاهر هم

نتوانستی بکنی/اینکه تمام ثانیه های امروز سنگین ترین تجربه های تو

از تنهایی و سکوت و حس درک نشدن و علافی و بی خاصیتی و چند

عدد کوفت دیگر بود که کار ِ خود را به بهترین شکل ممکن انجام دادند.

چه می دانم.برود یاد باد ِ سالار عقیلی را گوش کند بلکه کمی بتواند

حسرت بخورد بر آنهایی که چنین کنسرت ِ لعنتی خوبی نصیب اشان

شد.

   + میم - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٧