سگی

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد.بعــله

دست ِ احمق میم.

در ِ بهترین ظرف مادر از دستش می افتد/می شکند.

و میم می دانست مادر آن را خیلی دوست دارد که کادو بود.

که لعنت .

باران میبارد به یاد شبهای تابستان آن سال/.

میم می دانستی گُه شانسی یعنی همین که مادر صبح از همان ظرف

حرف بزند و تو شب بزنی منفجر کنی آن را/.

عق اش میگیرد از این همه بی تعادلی.اینکه بگویی فلان و بعد بگذارند در

کاسه ات.می خواست خاطره تعریف کند.ها ها.اما نمی کند.

چه بگوید که هم باران می آید و هم باران.

   + میم ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
comment نظرات ()