سگی

پایان.

بعد خیلی مزخرف بود.

خواب ِ  دیشب را می گوید/خواب میدید سرِ یک عده را میبریدند و

همزمان "صاد" را هم میدید با آن قیافه ی عجیب غریب ِ توی خوابش.

بعد توی خواب داشت فکر میکرد که حتما فیلم ترسناکی چیزی دیده باشد

کلا که در گیر بود دیشب .

و خیلی امروز گفت:خدای ظالم میم بی خیال/خواهشا بیخیال بگذار این آخر

سالی در حد همین گهی که هست بماند .اتفاقات خارق العاده را بگذار برای

بعد / و خدا هم گفت:باشد . دارم برایت(این را در دلش گفت) و میم حتی

راضی بود که آن بیمارستان درست در همین روز خالی میشود از عمه هایش

پدرش و عمو و چند نفر دیگر..که حال مادر بزرگش خوب است.

بعله مادر بزرگش را می گوید میم.

 

می خواهد که بیایی /که باشی/میم از بودنت می گوید.

 

   + میم ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
comment نظرات ()