سگی

the first noel

 

مادر می گوید: آن مانتوی من را از چوب لباسی دربیاور

میم میخواهد بگوید: مادر من تمام زندگی ام را ریده ام.بیا با هم درستش کنیم

می خواهد بگوید من نمی توانم خوشحال باشم.

مادر من نمی توانم بفهمم که چه می خواهم.کسی دارد مرا فشار میدهد

انگار می فهمی؟

مادر /میم نمی تواند راحت باشد.انقدر ذلیل شده است.

میرود پست هایش را در مونیـ‌ ــا حذف میکند.مادر می فهمی کسی که

پست هایش را حذف کند چه مرگش شده؟

مادر جان میم هر چقدر میرود نمی رسد.به هیچ چیز نمی رسد.

حسرت می خورد و ساعت هایش را می گذارند که مشکل پیدا

کرده است با خودش/حواسش پرت می شود وقتی دارد کتاب تری برت

می خواند.نقـد/آن کتابی که خواندنش را دوست داشت همیشه.

مادر بیا با هم درستش کنیم.تو رو خدا بیا درستش کنیم.

من نفهمیدم چرا گذشت/من یادم میرود همه چیز را/تظاهر می کنم به

خوشحال بودن در حالیکه نیستم.

میم به خودش نه که به زندگی اش بد کرده است.بیا یک کاری کنیم از

عذاب وجدان امشب را نمیرد حداقل.

 

مادر مانتو را می پوشد و می گوید:به زخم بالای لبت دست نزن انقدر

جایش می ماند.

   + میم ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧
comment نظرات ()