نیمکـت.

این نامجو لعنتی ست.می داند چطور بخواند که در حین گوش دادن بمیرید.

 

و اما میم از امروزش بگوید/.

صبح ِ لعنتی . آنقدر که ساعت زنگ زد و آنقدر که میم نتوانست از خواب بیدار

شود و خواب ماند و حدیث سبز شد در خیابان تا میم برسد.

که میم واقعا دیگر نمی توانست چشم هایش را باز کند .

چشم های لعنتی.

می دانید نسی راست میگفت که گاهی مجبورید مثل یک خر کار کنید

و به قول آقای مـ  ـخــ ــتاری اسم اسم است دیگر/چرا باید بگوییم ببخشید

خر.خر ـ .من هم من هستم.

و حالا میم همین شده است.همین که شلوغ است روزهایش و البته که

بعداً هم دوستشان خواهد داشت.مطمئن است.

برود یک کوفتی چیزی بخورد برود وسایل کارگری فردایش را جمع کند :)

 

   + میم - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤