سگی

شب عجیب خانم میم.

 

داستان از آنجا شروع شد که میم غمگین بود . ها ها.

بعد بلند شدند جینگیلی مستان کردند رفتند عروسی.

و میم هنوز موضوعی را که اذیتش می کرد را فراموش نکرده بود.

و اصل داستان از ساعت 1 به بعد که از باغ آمدند بیرون و سوار ماشین

شدند و اتوبان ترافیک بود شروع شد../بعــله

داستان دقیقا از همینجا شروع میشود.

میم که احمقانه چشمش همه چیز را میبیند حتی پشت سرش را !

چشمش افتاد به یک پسر که کنار اتوبان راه میرفت و از دستش خون میچکید

سرش شکسته بود و خونریزی داشت.لباسش پاره شده بود و حتی

کفشی پایش نبود.لعنت .صحنه ی بدی بود.چیزی که تنها میشود در

فیلم های کیمیایی دید.چاقو خورده بود و همه از ترس اینکه بعداً چوب در

ماتحت اشان فرو نرود هیچ کمکی نمیکردند.گه به ما.گه به مملکت کثافت ما

که باید بخاطر کمک کردن به آدمی که هنوز شانس زنده ماندن دارد

باید جواب پس بدهی و دهنت را سرویس کنند.

که انسانیت کدام گوری رفته است.که لعنت به تو خدای ظالم میم .

و میم که نتوانست تحمل کند رفتار حیوانی خودش و دیگران را.

مثل یک خر زخمی زار زد.زار زد .زار زد که داشت حالش از همه چیز

بهم می خورد.صحنه ی خوبی نبود و میم می تواند از احساساتش تا

صبح برایتان بنویسد.

و بعد شین زنگ زد 110 که آن یارو آنجا توی اتوبان دارد میمیرد که گفته بودند

پیدایش کرده اند و میم انگار که دوباره توانست نفس بکشد که داشت

روانی میشد. و حالا همه ی اینها را نوشت که بگوید خیلی چیزها هستند

که ارزش فکر کردن را هم ندارند.پسرهای چاقو خورده چیزهای مهم تری

هستند.

نتیجه گیری این پست شبیه انتهای فیلم های ایرانی شد .

و اما دیشب که شب عجیبی بود .بعله.

   + میم ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩
comment نظرات ()