کاتر

 

میم و نسی پاسپارتو میکردند.

البته..بعـــله البته که کارهای میم را.

شنبه ژوژمان دارد و خسته است و کمرش درد گرفته است بس که

مقوا بریده و چسبانده و اینها.

عمه ی مادر اینجاست و اینبار بدون اسفندیار خان با همان عشق منحصر به

فردشان که حتی در نبودش هم حس میشود..

یکجور علاقه ی ویژه وقتی که دارد تعریف میکند از تابلوهای اسفندیار خان.

انگار که هست..انگار که نشسته کنارش و برایش میوه پوست کنده است

و حالا هم می خواهد بگوید:بخور اسفندیار..

   + میم - ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧