سگی

چشم ها مال تو بودند اما بسته بودند و پلک نمی زدند.

 

در بین تمام شلوغی های این روزهایش یک چیزی را کم دارد.

بخشی از زندگی اش را گم کرده است و بخش دیگرش را هم هر چه

می گردد پیدا نمیکند که بسازدشان.

باید کسی دستش را بگیرد /بلندش کند و بگوید از اینجا به بعد دیگر با

خودت/.میم حتی به همین اندک ها هم راضی ست.

شاید نباید به اندک ها راضی بود اما راضی ست فعلا.

به یک دستگیره نیاز دارد.چیزی که بتواند به آن چنگ بیندازد.

شاید فردا رفت یکی خرید.

دستگیره را می گوید..

 

+ می بخشید اما نتوانست ناله نکند.

   + میم ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠
comment نظرات ()