سگی

پرنده ی رنگ رنگی ات.

 

میم و مادر و نرگس میروند آخرین کارهای باقیمانده ی خانه ی نسی و شین

را با هم سر و سامان دهند.

و دیگر میم دستش را نمیزند زیر چانه اش و مدتی را به پارک رو به روی خانه

نسی نگاه نمیکند و -س- تویی که از یاد رفته ای.

مسیری که از ابتدا اشتباه آمده بودی را باید برمیگشتی.از خودت یک دیو

ساختی و این بدترین کار ممکن بود . و میم تو را از یاد برد و پارک هم حتی

نتوانست کاری برایت انجام دهد.ها ها بیخیال میم.

یک چند خط از کتاب "سفر به انتهای شب" در همان صفحه های

نخستین اش رفته است روی اعصاب و روان میم .که فردا مینویسدشان

کتاب آنور است .میم این ور.

   + میم ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۳
comment نظرات ()