12 افقی ساکنِ ِ ساکن

 

نسی رفتی سر ِ خانه و زندگی ات / باورم نمی شود.

باورم نمیشود/باورم نمیشود نسی/نسی باورم نمیشود.

باورم نمیشود که این تو بودی دیشب توی آن لباس سفید ..میفهمی؟

نسی می دانی من آن روز توی اتوبوس مطهری به رسالت اصلا فکر نمی کردم

به امشب /به اینهایی که دارم مینویسم اشان.داشتم به آن خانم که روبه رویم

نشسته بود فکر میکردم.به نظر آدم شوخی می آمد گرچه من داشتم نامجو

گوش می دادم، یادم است.

نه/باورم نمی شود .. و این خوب است که باورم نمیشود هیچ چیز تغییر نکرده..

 

نسی آنکه میماند بیشتر از آنکه رفته است میفهمد داستان چه شد که به اینجا

رسید.

   + میم - ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳٠