سگی

رمز/پرنده/فرست اسنو

 

امروز مادر با یک پرنده که آمده بود پشت پنجره ی اتاقش دوست شده بود.

میم و مادر نفهمیدند از کجا آمد. اما او آمده بود.

مادر برایش از این صداهای مهربانانه در می آورد و او خوشش می آمد

و برایش آواز می خواند.

خلاصه داستان به اینجا رسید که مادر هم برایش آب آورد و هم غذا و گذاشت

در قاب پنجره و پرنده خورد آنها را و در آخر ـقبل از آنکه داستان را در همین

 نقطه به پایان برساند .نشست آن ور تر و زد زیر آواز.

بعد هم یک جوری که مادر دلش برایش تنگ نشود و شور نزند

- از طوفان احتمالی باد که هواشناسی پیش بینی اش کرده- 

گذاشت و رفت.

   + میم ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٩
comment نظرات ()