سگی

ناکجا آباد.

 

میم آن خانم را دید . آن یکی خانم را هم دید .

خانم اولی یک مانتوی بلند صورتی خیلـــی کمرنگ به تن داشت و یک

شال مشکی.از آنهایی که وقتی میبینی اشان انگار که همه چیز را

در موردشان می دانی"تاثیر رنگ ها"

خانم دومی یک مانتوی مشکی به تن داشت و یک شال مشکی.

خانم دومی میم را ترساند .چون شبیه بنفشه بود .

بنفشه ای که سالهاست میم او را ندیده.صورت استخوانی اش/لبخندش

و محبت اش را/.همیشه لپ های میم را میکشید و محکم بغلش میکرد

و میگفت دوست دارم چهل سال بعد باز هم هر موقع که میبینمت

لپ هایت را بکشم و بغلت کنم. و آن موقع ها میم بیشتر از 7 سال

نداشت.

کم پیش می آید میم در خیابان آدمی را ببیند که دلش بخواهد

نگاهش را از زمین بگیرد و به جایش آن آدم را نگاه کند.

اوه.خب امروز روز میم نبود چون/.

او گمان میکند یک موقعی خودت را باید بین آدم های خیابان جا بگذاری/.

   + میم ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٥
comment نظرات ()