سگی

راه ها.

 

یک چیزی توی سینه اش میکوبد.

چیزی شبیه استرس یا اضطراب..

میم پاسپارتو هایش را انجام داده/اجرای پدر دربیاور امروز را هم

انجام داده/آنجا..درست آن گوشه زل زده دارد نگاهش میکند.

اما چیزی درون سینه اش بالا و پایین میرود مدام.

ترسم این است که بی موقع بیرون بپرد از جایش..

میچرخد دنیا دور سرش و همین الان دیگر هیچ چیز مفهومی از

عدالت/حقیقت را ندارد برایش.

   + میم ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱۸
comment نظرات ()