هه. سر میم به اندازه ی یک کوه شده و دارد منفجر می شود .

ژلوفن خوشرنگ هم که تاثیری نداشته تا الان.

دوست دارد امشبش را نه برای خودش بلکه برای نسی به

نوشته تبدیل کند.شبی که با شین رفتند بیرون خانوادگی.

اتفاق جالبی باید برای او بوده باشد.نسی را می گویم.

خب . . . همین را می خواست بگوید در موردشان.

میم دیگر دوست ندارد فصل آخر اندیشه اسلامی را بخواند

چون می داند با خواندنش حتما بالا خواهد آورد.

خواندن ذهنیات بیمار و مریض یک عده سرخوش ـ بی خبر

هیچ.هیچ.هیچ جالب نیست.

و دیگر باید بگوید از حرفهای نری که امروز او را ترساند

بالا رفتن سن و نرسیدن به خواسته ها هر چند جزیی و کوچک

آدم ها را خفه می کند.

می گفت روزنه های کوچک را از بین نبر. میم می دانست او چه می گوید

به حرفهایش گوش می داد اما کسی در وجودش به او تذکر می داد

همه چیز عادی میشه بازم.بیخیال.بی خیال. بی.....خیال میم

   + میم - ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱