سگی

ساده

 

 

میم دارد با خودش میگوید:

نه اصلا بیخیال../اینکه چه میگوید اصلا مهم نیست.

تنها نوری که چهره اش را روشن میکند همین لپ تاپ است.

و او به یزد فکر میکند. به همه جور یزدی . شما نمی دانید او چه میگوید.

و آهنگی که پخش میشود تمرکزش را بهم میزند و او دوست دارد هنوز به یزد

فکر کند اما موسیقی نمی گذارد -الان تمام شد- .

و فکر هایش هی حسودی میکنند /نافرمانی میکنند .

و میم دوست دارد آنها را خفه کند/دوست دارد بگوید من نمیشنوم-نمیبینم

ولی خب هر دو کار را هم بلد است انجام دهد.

میم بلند می گوید :گُه خوردم و اینبار دیگر مثل همیشه نیستم.

و من میترسم برای سرنوشت اش ،میم را میگویم .

و او زار میزند و به یزد فکر میکند و راه میرود و دستمال کاغذی بر میدارد

و با خودش هیچ چیز نمیگوید.

 

.

.

نگاهش میکنم فقط/دیوانه شده .

 

   + میم ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٦
comment نظرات ()