سگی

مرز ها.

 

بوی یک جور شیرینی خاص که میم در کودکی هایش خورده بود می آید.

طبقه ی پایینی درست کرده است انگاری.

 میم با تمام وجود حسش میکند و دستهایش را هر چند وقت یکبار در هم

قلاب مبکند و فکری میشود.

با خودش مبارزه میکند/با همین خود ِ خودش میگوید :اگر آنها راست گفته

باشند چه؟/و بعد یاد حرف گرگ می افتد. او از آکواریوم حرف میزد و ماهی های

درونش/.اگر ماهی ها بمیرند چه؟/اگر نتوانی از آنها مراقبت کنی؟

اگر به موقع غذایشان را ندهی؟ .. .

گرگ راست می گفت/.چیزهایی در ما باقی مانده است که تنها تاثیر بزرگش

تاثیرگذاری ناخواسته بر حجم دست نخورده ی ما بوده است.

حالا برای میم دیگر مهم نیست.مهم نیست اگر آکواریوم و ماهی هایش

قرار است یک روزی دیگر نباشند/یا بلایی سرشان بیاید.

میم در لحظه است. در همین لحظه ای که بوی شیرینی می آید و او

دست هایش را قلاب میکند .

 

   + میم ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۳۱
comment نظرات ()