اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست*

 

 

میم می خواهد درس بخواند.

او شبها هیچ وقت درس نمی خواند چون همیشه برنامه ریزی

میکرد که تا 12 تمام کارهایش را انجام داده باشد و حتما مرور هم

کرده باشد درسش را  -قدیم ها که جوان بود-

اما حالا فرق دارد.حالا شبها درس میخواند و آگاهانه کمتر برنامه ریزی

میکند .

او گمان میکند گاهی خوب است بیخیالی طی کردن .گرچه آدمش هم

نباشی/اما چون آدمی باید بتوانی.

به او میگویم جمله ی بالا اگر راجع به چیز دیگری که در فکرت است هم

عملی شود بدبخت میشوی تقریبا.

و او سرش را تکان میدهد.قول داده بود که عادت کند .خیلی ساده ست.

عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادت ِاحمقانه.

 

*میم عاشقش است در هر بار گوش دادن هم.

   + میم - ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱