سگی

سراسر گل و جانور (نوعی قالی ست البته)

میم احساس خطر کرد امشب.

خطر از اینکه اگر نسی پیشش نباشد دیگر او تقریبا کارش تمام است.

فکر نمی کرد دوری از نسی برایش سخت باشد.اما هست مثل اینکه

میم می ترسد از اینکه او برود سر ـ خانه و زندگی اش.

نمی داند باید به کی حرفهایش را بزند و فیلم ها و کتابهایی را که می خواند

تعریف کند و با هم از خودشان بگویند.خدایا این میم چقدر بدبخت است آخر :.(

 

امروز کلی راه رفتند .کلی یعنی خیلی راه رفتند.بله خیلی...

میم حواسش نیست الان ...به نسی و رفتنش فکر میکند و غصه می خورد.

 

بانو بخواند لطفا: خیر میم به کسی نمی گوید خفه شو.او دوست دارد حرفهای

دیگران را بشنود و دوست دارد به خودش تکان بدهد و میدهد اما می رینند در کاسه

و کوزه اش و از اول شروع کردن ماتحت می خواهد که میم فاقدش میباشد بس که

رفته و نشده.

   + میم ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳
comment نظرات ()