در برابر دیوار

 

 

 

 

میم حرف زیاد دارد اگر که بتواند همه ی آنها را بنویسد.

از صدای آن بچه ها که میپیچید در گوشش و شبیه فیلم ها بود یا

از دکتر ب-د-خ-ش که به میم میگفت تو کی 22 سالت شد و میم را

یادش بود.یا از آن نفرتی که- به قول خود میم -اگر که دندان هایش را روی

هم فشار دهد حتما آنها میشکنند .از اینکه هیچ کس حق ندارد برای

فرد دیگری تصمیم بگیرد حتی اگر از روی دلسوزی و مهربانی هم باشد. .

اینکه همه دروغگو هستند . یا از دایی جان بگویم حتی .که عشق است

عشق است واقعا .

میم می خواهد اصلا از آن روزی بگوید که حرف های مادر را شنید و با

خود در دلش گفت :من درستش میکنم.قول میدهم مادر.

و بعد ار وبلاگ آقای صاد بگوید که مسدود شد و خاطراتش از همان سال

88 لعنتی مدفون ماند در آن و به درک که مهم نیست .

خاطرات احمقانه ترین بخش خصوصی هر فرد است که وابسته گی به

آن تنها نشان دهند ه ی بیمار بودن افراد است .

و میم حرف زیاد دارد.. و خوشحال است که امشب لپ تاپ نرگس اینجا بود.

و به ماه امشب فکر میکند که از همیشه زیبا تر بود و بزرگ .

ماه هم اگر نبود جای جمله ی بالا را این جمله پر میکرد که : آنقدر

وقت نداریم تا بخواهیم همیشه کودکانه رفتار کنیم /آنقدر وقت نداریم که

بخواهیم آدمهای اطرافمان را بخاطر خودمان -شخص احمق خودمان-

له کنیم و روی سر آنها بنشینیم/آنقدری وقت نداریم که بخواهیم از

کسی سو استفاده کنیم و لبخند رضایتمند بزنیم/.

میم اگر یک روزی بچه ای داشته باشد حتما به او یاد خواهد داد که

دیدن و نگاه کردن با هم تفاوت دارند.به او خواهد گفت که انسان همین

موجودات ِ ضعیف ِ اطرافت نیستند.آنها تنها اشتباه شده اند بچه.اشتباه.

 

 

   + میم - ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٤