ای اشک من خیز و پرده مشو پیش چشم ترم وقت دیدن او راه دیده مگیر

الکی الکی خوابش گرفته و او هیچ وقت عادت ندارد شبها زود بخوابد.

یادش نمی آید جز چند باری که سرما خورده بود زود خوابیده باشد در زندگی.

یاد ـ هنرستان افتادیم الان..

چه روزهای خوبی بود..چه قدر خوب بود حتی با آن هنر آموزهای احمقش هم خوب بود

بله هنر آموزهایی که 3 سال تمام به اعصابمان ریدند و ما را قوی تحویل

جامعه دادند خیر سرشان

آی خدا یادت می آید آن روزها من و میم چقدر خوشحال بودیم؟

یادت نمی آید نه؟ عیب ندارد..

میم داستان تعریف می کند نمی دانم چرا؟

راستش او آمده اینجا تا از دست همه فرار کند حتی از دست دوستان ـ دیگرش

 در آن بلاگش م.و را می گویم.او آمد اینجا تا هوار بزند روزمرگی هایش را..

خوابش می آید . . زیاد اما بیدار می ماند و آرزو می کند اوضاعش بهتر شود

   + میم - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٥