آن چیزهایی که ما در دست نداریم/بپذیر میم.

 

 

میم ندانسته بود و آسمان و ستاره هایش که می چرخیدند دور سر او.

از پیش نسی که آمده بود دلش یکباره خواسته بود بنشیند توی ایستگاه

اتوبوس نزدیک خانه ی او و آنقدر فریاد بزند که حلق اش پاره شود .

اما میم این کار را نکرده بود.با خود تصمیم گرفت فریاد نزند/داد نزند/آرام

خودش را قانع کند .بعد یک جمله به ذهنش آمد آن هم نا خود آگاه "اینبار

دیگر نشد" و بر بخت فلاکت بار خود اندوهگین شد .

من نمی دانم او می خواهد چکار کند چون چندی پیش داشت تصمیم میگرفت

بدون مانتو و روسری و با شلوارک و تاپ برود توی خیابان .

حتی نمی دانم او واقعا این کار را انجام خواهد داد یا نه.آنقدر در لجنی که

دیگر نمی دانم اسمش چیست گیر افتاده که مدامش شده بگوید :حالا

چه کسی کمکم میکند؟ و میم که به کمک هیچ احدی احتیاج ندارد.

میرود ژلوفنی که ندارند را بخورد و الکی سر دردش خوب شود.

 

*به سایکوتیک عزیز,chikita ,حامد و خیلی های دیگر ..این پست ها که ارزش

هدیه کردن ندارند اما حجم خالی ننوشته هایتان هم قابل احترام و ارزشمند

است.

   + میم - ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٧