سگی

نیمه شب نوشت های طولانی میم.

 

 

آن لباس راه راه زرد و مشکی را دلش می خواهد. هر وقت که میپوشید 

شبیه زنبور ها میشد.آستین های کُرکی ِ نرمش که عاشقش بود .

حالا با آن دیگری که راه راه های آبی-خاکستری دارد نشسته بعد از دو روز

بیماری که او را از همه چیز انداخت.تحقیق اش/عکاسی اش و نتیجه ی بعدی

یک جور بی تفاوتی که من گمان میکردم در او بی وقفه رشد کرده.

الان که مینویسد میم حالش به اندازه ی ساعت 7 آشفته نیست.شاید 

بخاطر آهنگ ها بود یا شاید هم به خاطر کامنتهایی که می خواند.

او پر بود از حرفهای نگفته و آرامش احمقانه ی الانش خوشایند من نیست.

میم ِ بدون لاک نشسته است بر زمینی که شاه عباسی کوچک میان اش

زیر دستهایش پنهان شده/.

باخود فکر میکند گاهی اوقات خواب هایش تعبیر واقعیت میشوند.که انگار ما

و رویاهامان در هم پیچیده ایم.در هم فرو میرویم و بیرون نمی آییم.

حالا بخشی از زندگی این روزهای میم شده است همین پیچیدگی که 

دوستشان ندارد.یک باری خواب میدید کسی دنبالش میدود و میم فرار 

میکرد و هرچه میدوید،نمیرسید.جانی که در پاهایش نبود.

میدود این روزها از همان پشت سری که هست و نمیرسد . آنقدر دور/

آنقدر دور که مثل همان موتور سوار که خلاف جهت تمام ماشین ها 

حرکت میکرد.آنقدر دور که مثل شعار گندیده ی روی دیوارهای شهرمان.

 

 

+ پی نوشت یواشکی میم : دایی جان دلم به اندازه ی تمام دنیا برایت تنگشده/

برای آغوشت/صورتت زبرت/دستهایت و ناخن هایش که دوستشان میدارم/.

دایی ِ عزیز من,اگر دنیا همینقدر گند است که باشی و نبینمت اما بدان همیشه در من حضور داری.

یادم نمیرود خنده هایی  را که حضور تو بر لبهای من نشاند/یادم نمیرود آغوش مهربان مردی را 

که غیر از خودش هزاران دیگر است.

  

   + میم ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٥
comment نظرات ()