سگی

مالیخولیا .

 

از بلوار فجر تا نزدیک دانشگاه میم مسافتی نه چندان زیاد اما مطلوب برای

پیاده روی هست.امروز در همین مسافت نه چندان باران هم میبارید.

اگر مردک مزاحم اش نشده بود و هی حرف نمیزد میم چیزی از قبیل آن

نوشته های گیر کرده که گاهی خودش را نشان میدهد خلق میکرد.

اگر به شدت اندوهناک شود.بعـــله اگر به شدت اندوهناک شود.

فضایی که در آن به سر میبرد در همین روزهای بارانی ،فضای خطرناکی ست.

هر لحظه ممکن است هر کاری کند,هر کسی را کنار بگذارد به راحتی,

موهایش را پسرانه کوتاه کند,دانشگاه نرود,کار انجام ندهد, و چندتایی دیگر.

تصوراتش از همه چیز بهم ریخته و این اخلاق هر چقدر هم که گند باشد

میم ترجیح میدهد با اولین ساخته های ذهنی اش ادامه دهد..

و اگر روزی خراب شوند,صدمه ببینند میم آنها را رها میکند مثل مورچه ای

که هرچقدر هم بخواهی به او کمک کنی که از چاله ی کوچک آب نجات 

یابد دستت را نمیگیرد/کمکت را نمیپذیرد.آنقدر تلاش میکند که یا نجات یابد

یا غرق شود.

میم خیلی دوست دارد در آبی آسمانِ آذر و باران هایش غرق شود.او خیلی 

دوست دارد اما به کسی نگویید.

 

توجه: 

-کسی اگر "خانه"در ذهن اش مفهوم خاصی دارد لطفا برای میم پیغام 

خصوصی بگذارد و راجع به تجربه ی ذهنی اش و آنچه میپندارد حرف بزند.

:)

 

   + میم ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱
comment نظرات ()