*نیمی از عمرم میگذره توی رویا.

 

میم دیشب را خیلی دیر خوابید در حالیکه روز عجیبی را گذرانده بود.روزی بسته/روزی پشت در های بسته.

و صبح بدون آنکه نسی را صدا کند از خواب بیدار شد و آمد خانه و کارهایش را ایمیل کرد و امیدوار ماند تا

خبری شود/و هنوز هم این امیدواری ادامه دارد گرچه.

در این دنیا زندگی نمیکند.واقعا نمیکند و خوب است حالا.کارهای عکاسی اش را انجام داده و این دوشنبه 

تکلیف فیلم لاکی ِ حساسیت صد مشخص میشود.میبینید؟همه چیز همین است.دور خودمان صبح تا شب

میگردیم و گمان میکنم خیلی باحال هستیم.هیچ کدام سنگینی دستی را که یقه امان را گرفته و بازی امان

میدهد را حس نمیکنیم.صبح میشود کارهای تکراری امان را میکنیم و بعد شب میشود و می خوابیم.

ترسناک است این مدل زندگی کردن.که چه تفاوتی ست بین ما و شخصیتهای رمان کوری.

مثال خوبی نیست چون میم دلش نمی خواهد کوری را وارد بحثی که میخواهد کند.سرش درد میکند و این

حروف لعنتی که زیادی ریز و خوب هستند.

 

*علی عظیمی.


 


 

   + میم - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٦