سگی

یه سرزمین امن واسه مُردن.

 

 

میم نمی داند دلش چه میخواهد.اما به یقین چیزی دلش میخواهد.

مهمان زیاد داشتند و او درس خواند/کمک کرد/عکس گرفت/درس خواند/ظرف

شست/ظرف شست/ظرف شست و فردا هم امتحان دارد.

میم ..آها ، فهمید دلش شمال میخواهد.رطوبت و نم هر چقدر هم که کم باشد

دریا را کمتر و بوی خاک را بیشتر.آسمان ابری را  خیلی بیشتر مثلا..

و مینویسد در دفتر بنفش کمرنگ/شاید خیلی اهمیت نداشته باشد اما به

او این اطمینان را میدهد که از خود چه میخواست ..

همین قدر کافی ست میم و حالا برو .مقنعه آنجا انتظار اتو را میکشد.

 

+خامه 

   + میم ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢
comment نظرات ()