سگی

روز ِ نو .

 

 

میم تولد بود.

کتاب اخلاق اســـلامی را خریده که بخواند."امتحان"

و امروز رفت قبرستان عکاسی کرد.ساعت 12 ظهر.بدترین ساعت برای عکس

گرفتن و البته نتایج خوبی گرفت از تصمیمی که برای ساعت انتخابی اش 

گرفت.سایه های تند و شدید.. و با خودش اندیشید :همه چیز خوب است،اما

آنقدر ها هم نه.." که تو انگار خود بخشی از آن هستی . بخشی از مرگ.

خاکستری/خاکستری/خاکستری .. و برای مفهوم خانه سوژه ی خوبی بود

از نظر میم .و حالا منتظر میماند تا روز ژوژمان که ببیند چه میشود.

به لاک های نارنجی اش نگاه میکند.سردرد دارد و دلش یک گرمای مطبوع

می خواهد .همانقدر خاص و دلچسب که در ذهن دارد.همانقدر خاص..که 

امروز روز دیگری بود.

   + میم ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٠
comment نظرات ()