گمشده ..

 

 

لعنتی ست.مدتها منتظر همچین چیزی بود میم.چیزی که بتواند وادارش 

کند به نوشتن/به شنیدن و لذت بردن و حالا این همان است.خودِخودش.

.

میم آمده است اتاق سرد.امشب هر پنج نفرمان با هم هستیم.

مثل قدیم ها.او حالا فکر میکند که آن موقع ها چگونه بوده.چه خانه شلوغ تر

بوده همیشه .و خوب است الان هم . 7 نفر هم خوب است .

و یک نور کوچک هم که توی راه است . 8 نفر. .نور کوچک دوست داشتنی.

او آمده است توی اتاق سرد.شاید اینجا برایش خوب باشد.شاید همین 

تغییر کوچک واقعا خیلی چیزها را متفاوت تر کند.میم که نمیداند..برود

آهنگ اش را گوش کند و آرزو کند که کاش تمام نشود. آی...

   + میم - ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٢