میم دارد از گلو درد می میرد.بله او سرما خورده است

بخاطر باران ٢ روز پیش اما برایش مهم نیست.

می دانید فردا که بیاید نسی دیگر برای میم نیست او میشود همسر ـ

انسانی و از میم دور خواهد شد.خیلی دور و میم تقریبا مثل خر در گل

فرو رفته و نمی داند بعدش چه می شود.او وابسته نیست آنچنان

چون از کودکی به نبود نسی عادت داشته است اما این نبودن زیادی

با نبودن های دیگر متفاوت است.

میم می گوید : تو کاری از دستت بر نمی آید بگذار همه چیز آنطور

که می گذرد بگذرد.بله میگذارم بگذرد و عادت می کنیم همه گی به همه چیز

چه می داند...گلویش زیاد درد می کند و بی تفاوت است این روزها.بی حس

بی ا ح س ا س 

   + میم - ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۳