سگی

پرا-کن-ده

 

 

چه  لذت احمقانه ای دارد. چه بیهوده آدم را سرخوش میکند میم. نه؟

که یاد آن فیلم کوفتی بیفتی و دلت یک جوری شود.

میم ..که حالت را بعد از آنهمه کلمه خوب کند شنیدنش.

وانس /...وانس... بین نورهای کی لایت/منتها درجه/تعدیل کننده ها /یا

اینکه حتی کدام نور کوفتی و از کدام زاویه ی کوفتی تر نور شامگاهی میسازد

وانس... وانس.. چه دیوانه میکند صدایت آدم را مَرد.

و چشمهایت را ببندی میم و منتظر شوی.نشانه ای .نشانه ای از تو ..

و بعد خوابت ببرد و خواب پدر بزرگت را ببینی.میم ..که در آغوشش گرفتم

محکم/. و موهای پنبه ای اش که حالا مشکی بود را نوازش کردم.

که گریه کردم چون میدانستم میم..میدانستم که هیچ وقت ندیدمش.

نشناختمش .

وانس...

و بعد بلند شد با همان پیراهن آبی رنگ مهربانش..با عصای چوبی قهوه ای

قد بلندش و سلام کرد ..با لبخند.مثل همیشه اش در آن زمانها که بود.

میم،دلم برایش به اندازه ی تمام دنیا تنگ شده.میم چرا نشد من آغوش

مهربانش را داشته باشم؟چرا آمدی به خوابم تا اینگونه آشفته ام کنی؟

میم دلم آتش گرفته و تو نمیدانی من چه میگویم.منی که هیچ وقتی 

نداشتم تا دستش را بگیرم .یا نگاهش کنم حتی..

   + میم ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
comment نظرات ()