سگی

خونه ی بنفش

 

 

با هر بار خیلی متفاوت تر است.

گمان میکنم این قسمت از زندگی ام مهمترین بخش آن است.

میم امروز دستش را با قیچی برید و بعد چسب مایع رفت توی زخمش

و بعد هی سوخت هی سوخت اما سوختنش آن دردی را نداشت که 

حرفهایی که امروز میشنید داشت.آرزوهایی که از ته دل بر می آمد .

شاید آرزو داشتن در این دنیا خیلی مزخرف بنظر بیاید اما میم حاضر

بود همه چیزش را بدهد تا آن آرزوها برآورده شود.

هی , اگر هستی امیدوارم که نشنیده نگیری آنها را .فکر میکنم دیگر

کافی ست.

میم بخش مهمی از زندگی اش را دارد میگذراند گمانم.نه بخاطر آرزوها

که بخاطر خیلی چیزای دیگر که پیش آمده.کاش توان و قدرت تحلیل کردنش

را داشته باشد. :( 

   + میم ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٢
comment نظرات ()