سرسره .

 

 

 

 

میم وسایلش را آماده میکند.
فردا میرود دانشگاه.

او باید درس بخواند و با سواد شود و این خیلی مسخره است.
میم به چند چیز فکر میکند که مهم نیست.

نمره ی کوفتی اش تایید نمیشود و معدلش نمی آید. 
دلش برای اتوبوس سواری های تا مرزداران با نسی تنگ شده.

گل برجسته/گل گندمی.. نسوز و نچسب ..خانوما کسی نخواست؟
و میم گمان میکنم کارهای خوبی امروز  انجام داده.چه میدانم.

میرود کارهایش را انجام دهد و امروزش را تمام کند .
همین روزهایی که مثل همیشه نیست. 

   + میم - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٦